مومن ترین گوسفند احساسم را
به مسلخ رگبارهای زمستانی تان بسپارم ؟
تا فراموش کند
روزی می توانست انسان شود
در نبرد تکامل
باشد که به بهشتتان راه یابد!
یا بهتر آنکه
ماهی ی نتابیده امتداد سیلی باشم
که از هم بدرد جاری ی روزمره گیتان را،
باشد که به قهرتان دچار شود و تخم هایش را در اقیانوس بریزد ...
موعظه تان را تابو خواندم
و شرم را جهالت
تا بی وحشت از نگاه نامحرمتان بر روی نوشته ام
شعری برای زنانگی ام بگویم ...
بکارتم را به تیغ ها و سوزن های ناپاک تان سپردم
تا تطهیر شوم از باور لجن سود تبعیض تان
زنانگی ام را ختنه می کنید ...
با خواهش و شب و نوشته ام چه خواهید کرد ؟!
هیچ ـ
