نقطه نقطه نقطه ...
و هزار نقش نکشیده ات
می آیی و می روی
مثل دود سیگار که گم می شود در سوسوی مهتاب
چه مبهم است زبانت
چه مبهم است کلامت
می دانمت اما نمی شناسمت
وحضورت ، نقطه عطفی که امتدادش می راندم به وهم
قیژ قیژ لنگه های چوبی در
که از نم در خلواره اش نمی گنجید ...
تو هم نگنجیدی و من می روم
تا قالبی نباشم ناساز بر اندامت ......
*
من حرف گمشده ام
از تل حروف به هم پیچیده ی رمزت
تا کی بیابی ام
و دری دیگر بگشایی
و حرف تازه بگویی
که نه تشدیدی باشد بر تشدید ،
که نا گفته بمانم از ناخوانی ...
چشمانم را بسپار به آینه
نگاهم را دریاب
قالبم را بسپار به خاک
باورم را دریاب
که این ناراستی از خودستایی ست
و آن دیگر منم
مرا دریاب
پس ترا نه چنان سپید که بودی ...
و نه چنان سیاه که هستی ،
نمی مانمت !
می گذارمت در بوم تنهایی و می روم
و چنین به طیف می کشمت از هزار رنگ .

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر