۱۹ اسفند ۱۳۸۷

نقاش



نقطه نقطه نقطه ...


و هزار نقش نکشیده ات

می آیی و می روی

مثل دود سیگار که گم می شود در سوسوی مهتاب

چه مبهم است زبانت

چه مبهم است کلامت

می دانمت اما نمی شناسمت

وحضورت ، نقطه عطفی که امتدادش می راندم به وهم

قیژ قیژ لنگه های چوبی در

که از نم در خلواره اش نمی گنجید ...

تو هم نگنجیدی و من می روم

تا قالبی نباشم ناساز بر اندامت ......

*

من حرف گمشده ام

از تل حروف به هم پیچیده ی رمزت

تا کی بیابی ام

و دری دیگر بگشایی

و حرف تازه بگویی

که نه تشدیدی باشد بر تشدید ،

که نا گفته بمانم از ناخوانی ...

چشمانم را بسپار به آینه

نگاهم را دریاب

قالبم را بسپار به خاک

باورم را دریاب

که این ناراستی از خودستایی ست

و آن دیگر منم

مرا دریاب

پس ترا نه چنان سپید که بودی ...

و نه چنان سیاه که هستی ،

نمی مانمت !

می گذارمت در بوم تنهایی و می روم

و چنین به طیف می کشمت از هزار رنگ .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر