۱۹ اسفند ۱۳۸۷

برای خواهرانم



مومن ترین گوسفند احساسم را

به مسلخ رگبارهای زمستانی تان بسپارم ؟

تا فراموش کند

روزی می توانست انسان شود

در نبرد تکامل

باشد که به بهشتتان راه یابد!

یا بهتر آنکه

ماهی ی نتابیده امتداد سیلی باشم

که از هم بدرد جاری ی روزمره گیتان را،

باشد که به قهرتان دچار شود و تخم هایش را در اقیانوس بریزد ...

موعظه تان را تابو خواندم

و شرم را جهالت

تا بی وحشت از نگاه نامحرمتان بر روی نوشته ام

شعری برای زنانگی ام بگویم ...

بکارتم را به تیغ ها و سوزن های ناپاک تان سپردم

تا تطهیر شوم از باور لجن سود تبعیض تان

زنانگی ام را ختنه می کنید ...

با خواهش و شب و نوشته ام چه خواهید کرد ؟!

هیچ ـ

همسرم




برای « کوپیدو» ی عزیزم،

که شمع شعرم

هرگز حجمی نشد از بیان زیبا ییش

در شب !

برای عطر بهار نارنجم،

که سرد و گرم فصل های سرگردان

هرگز رد پای بهاری اش را در میان کوچه ها کم نکرد !


برای تنها بهانه ام ،

که چشمانش زیبا شد از صداقت ،

و عشق همیشگی در کف دستانش ،


سالهاست باورم را ایستادی

با طراوت صبحی بهار ی

تا عمری بنشینم

بی واهمه از تکرار زمستان ی

.

.

.


نقاش



نقطه نقطه نقطه ...


و هزار نقش نکشیده ات

می آیی و می روی

مثل دود سیگار که گم می شود در سوسوی مهتاب

چه مبهم است زبانت

چه مبهم است کلامت

می دانمت اما نمی شناسمت

وحضورت ، نقطه عطفی که امتدادش می راندم به وهم

قیژ قیژ لنگه های چوبی در

که از نم در خلواره اش نمی گنجید ...

تو هم نگنجیدی و من می روم

تا قالبی نباشم ناساز بر اندامت ......

*

من حرف گمشده ام

از تل حروف به هم پیچیده ی رمزت

تا کی بیابی ام

و دری دیگر بگشایی

و حرف تازه بگویی

که نه تشدیدی باشد بر تشدید ،

که نا گفته بمانم از ناخوانی ...

چشمانم را بسپار به آینه

نگاهم را دریاب

قالبم را بسپار به خاک

باورم را دریاب

که این ناراستی از خودستایی ست

و آن دیگر منم

مرا دریاب

پس ترا نه چنان سپید که بودی ...

و نه چنان سیاه که هستی ،

نمی مانمت !

می گذارمت در بوم تنهایی و می روم

و چنین به طیف می کشمت از هزار رنگ .