۱۹ اسفند ۱۳۸۷

برای خواهرانم



مومن ترین گوسفند احساسم را

به مسلخ رگبارهای زمستانی تان بسپارم ؟

تا فراموش کند

روزی می توانست انسان شود

در نبرد تکامل

باشد که به بهشتتان راه یابد!

یا بهتر آنکه

ماهی ی نتابیده امتداد سیلی باشم

که از هم بدرد جاری ی روزمره گیتان را،

باشد که به قهرتان دچار شود و تخم هایش را در اقیانوس بریزد ...

موعظه تان را تابو خواندم

و شرم را جهالت

تا بی وحشت از نگاه نامحرمتان بر روی نوشته ام

شعری برای زنانگی ام بگویم ...

بکارتم را به تیغ ها و سوزن های ناپاک تان سپردم

تا تطهیر شوم از باور لجن سود تبعیض تان

زنانگی ام را ختنه می کنید ...

با خواهش و شب و نوشته ام چه خواهید کرد ؟!

هیچ ـ

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر